تبليغاتX
عاشقانه
تقسیم محبت
 دخترم
دخترم چشمت شب شعر من است

خانه از برق نگاهت روشن است

دخرتم وقتی که همراه منی

باغ گل دشت شقایق با من است

مهر در شط نگاهت موج موج

یاس در باغ تو دامن دامن است

بی حضورت خانه ام هرگز مباد

زندگی بی خنده ات جان کندن است

ناز کن ناز تو را من می خرم

زهره من مشتری  جان من است

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  |
 غم خیال
گفتا به دل چه داری؟ گفتم غم خیالت

گفتا چه خواهی امروز گفتم شب وصالت

گفتا دل سیاهت بوئی ز ما ندارد

گفتم که ماهرویا دارد نشان ز خالت

گفتا چه آرزویی داری به بوستانم

گفتم که در دو عالم ما و گل جمالت

گفتا اگر متاعی از حاصلت بخواهم

گفتم که جان دهم جان در مقدم سوالت

گفتا در این چمنزار از حسن ما چه گویی

گفتم که سرو نازم نازم به اعتدالت

گفتا فتاده در باغ یک عندلیب خاموش

گفتم که کشته توست خونش بود حلالت

گفتا چه خواهی آخر زین آستانه((محمد))

گفتم نگاه گرمی از چشم چون غزالت

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 انتخابم کن

بیار آن باده گلگون شرابم ده خرابم کن

بسوزان هستی ام را غرقه در امواج آبم کن

غریبی خسته ام در این دیار نامرادیها

بیا روزی مرا لبریز خون التهابم کن

در این خانه می کوبم جوابم را نمی گویی

نمیایی که بگشایی سرم بشکن جوابم کن

من از مکتب طریق عشق را  آموختم اما

بیا با طرف چشمی عاشقی مجنون مآبم کن

لهیب عشق می سوزاند این شبگرد تنها را

به روی آتش این ننگ و رسوایی کبابم کن

نمی فهمد کسی پژواک آوای حزینم را

پس این دل را بگیر از من سراپا اضطرابم کن

به رقص آید صبا از نغمه های دلکش محمد

بلاکش شاعری شوریده هستم انتخابم کن

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در یکشنبه دهم شهریور 1387  |
 وصال

یک سبد گل بهر یار آورده ام

هست پاییز و بهار آورده ام

دل پر از امید و لبریز از سرور

سر ز عشقت بی قرار آورده ام

با نگاهی خوب می فهمی که  من

دردهای انتظار آورده ام

همچو شمعی از وصال روی تو

چشمهایی اشکبار آورده ام

با غم عشقت دلم خو کرده بود

دل کنون زان پر شرار آورده ام

تیر عشقت در دلم خواهد نشست

حال در پیشت شکار آورده ام

در گلستان تو این آلاله را

با دلی دیوانه وار آورده ام

زلف تو دارست و من با دست خویش

عاشقی را پای دار آورده ام

بود پنهان در وجودم عشق تو

حال آنرا آشکار آورده ام

نیست در عالم از این بهتر که من

ماه خود را در کنار آورده ام

در میان شوره زار جان خویش

حمد الله گلعذار آورده ام

همره محمد دلی بیمار بود

آنهم از بهر نثار آورده ام

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 لحظه ای رفتن

بار کمتر که جای رفت است

آمدن اینجا برای رفتن است

آن سکوت بینوایان غریب

آشنایان را صدای رفتن است

غافلان را عاقبت در پیش رو

لحظه های جانگزای رفتن است

قسمت دنیا طلب جز درد نیست

چونکه روزی مبتلای رفتن است

عشق جانان هر که را در دل فتاد

همچو مجنونش هوای رفتن است

وانکه را داغ تعلق بر دل است

روز و شب اندر عزای رفتن است

بار بر بندید فصل ما گذشت

کاروان را لحظه ها ی رفتن است

 

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 غم دنیا
کاشکی غم در جهان معنا نداشت

یا چنین رویی دگر با ما نداشت

کاشکی روزی که با غم می گذشت

لااقل دل غصه فردا نداشت

کاشکی این جغد در ایام عمر

بر سر ویرانه ام ماوا نداشت

کاشکی آنقدر گل در دهر بود

کز برای خار و خس ها جا نداشت

کاشکی با اهل خود این پیر چرخ

این چنین نامهربانیها نداشت

کاشکی محمد ز بند آزاد بود

کاینچنین داد از غم دنیا نداشت

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 گفت آری

گفتمش لعل لبت بر روی زردم می گذاری؟

گفت آری

گفتمش میل شراب و جلوه معشوق داری؟

گفت آری

گفتمش چشمان مستت می کند دیوانه ما را

گفت هرگز

گفتمش پس نامه ای از عشق برما می نگاری؟

گفت آری

گفتمش خورشید رویت می نمایانی به چشمم

گفت گاهی

گفتمش آن عشوه ها را باز در رفتار داری؟

گفت آری

گفتمش با یک نگاهت دل رها گردد زغمها

گفتش شاید

گفتمش ای گل نظر پس می کنی بر روی خاری؟

گفت آری

گفتمش از غمزه تو غنچه سان لب وانمودم

گفت واکن

گفتمش از آن توانم شد به بستانت هزاری؟

گفت آری

گفتمش این بحر پر خون را بود آیا کناری؟

گفت آری

گفتمش بس بی قرارم از غم هجران رویت

گفت شاید

گفتمش آیا چو من از درد هجران بی قراری؟

گفت آری

گفتمش در بوستانت کی بنالم تا ببینی

گفت هر دم

گفتمش با خون نوشتم نامه توصیف حالم

گفت برخوان

گفتمش بر شعر نغزم گوش دل را می سپاری؟

گفت آری

گفتمش بی پرده آیا بازگویم سرجان را؟

گفت برگو

گفتمش با محمد درمانده میل وصل داری؟

گفت آری

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در جمعه سوم خرداد 1387  |
 یوسف فاطمه
این شعر هم به مناسبت شهادت صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا (س)

 

سرزند از افق سپیده عشق

باز پیدا شود پدیده عشق

می رسد نقش دفتر توحید

بهترین آیت جریده عشق

باز عالم جوان شود روزی

راست گردد قد خمیده عشق

بار دیگر کند حیات آغاز

جسم و جان بخون تپیده عشق

روشن از جلوه اش سراچه عقل

سرخوش از او دل رمیده عشق

سر برون آرد از چه ظلمات

یوسف فاطمه شهیده عشق

حامل یک جهان غم تاریخ

حاصل خون سر بریده عشق

آن نگارنده کتاب قیام

آن سراینده قصیده عشق

 

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 روح بهار
ببوی نافه مشکم ترانه می روید

بروی خامه خشکم جوانه می روید

دوباره روح بلندم تماس می گیرد

ز لحظه های جدایی تقاص می گیرد

ترانه های من امشب هوای دل دارد

نی شکسته نایم نوای دل دارد

صدای زمزمه هایی عجیب می آید

شمیم خنده گلهای سیب می آید

مرا به شهر غزلهای ناب می خوانند

به سرزمین رسولان آب می خوانند

قناریان مهاجر رفیق من بودند

ترانه خوان پر آوازه چمن بودند

خدای من چه بگویم که مست بودم من

اسیر سلسله قبض و بسط بودم من

و عشق آنکه دلم را به درد می خواند

مرا به صحنه ای از یک نبرد می خواند

بیار جام بلا را که سخت محتاجم

که من تغزل عشقم حدیث معراجم

کجاست روح بهاری که جان برویاند

دوباره بر لب گلها زبان برویاند

بیا که روح شقایق در آسمان جاریست

هنوز خون جنون در رگ زمان جاریست

منم که در تب و تابم قرار می جویم

امید مهر و وفا راز دار می جویم

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 آتش عشق

عشق تفسیری ز آب و آتش است

گاه خاموش است و گاهی سرکش است

گاه در مجنون تجلی می کند

گاه میل جان لیلی می کند

عشق از پروانه ها آموختیم

محو گشتیم و سراپا سوختیم

عشق غوغا می کند در هستی ام

اوج می گیرد به گاه مستی ام

در سکون عشق رمز حرکت است

این سرآغازی سراسر برکت است

وانکه از گلبانگ او بیدار شد

سربلند از چوبه های دار شد

می تراود عشق از اندیشه ام

فاش می گویم که عاشق پیشه ام

باده ای کو تا که سیرابم کند

آتشی در من نهد آبم کند

قطره قطره ذره ذره گم شوم

خاک پای ساقیان خم شوم

عاقبت این شور شیدایم کند

در میان خلق رسوایم کند

|+| نوشته شده توسط محمد صدر در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا