ببوی نافه مشکم ترانه می روید
بروی خامه خشکم جوانه می روید
دوباره روح بلندم تماس می گیرد
ز لحظه های جدایی تقاص می گیرد
ترانه های من امشب هوای دل دارد
نی شکسته نایم نوای دل دارد
صدای زمزمه هایی عجیب می آید
شمیم خنده گلهای سیب می آید
مرا به شهر غزلهای ناب می خوانند
به سرزمین رسولان آب می خوانند
قناریان مهاجر رفیق من بودند
ترانه خوان پر آوازه چمن بودند
خدای من چه بگویم که مست بودم من
اسیر سلسله قبض و بسط بودم من
و عشق آنکه دلم را به درد می خواند
مرا به صحنه ای از یک نبرد می خواند
بیار جام بلا را که سخت محتاجم
که من تغزل عشقم حدیث معراجم
کجاست روح بهاری که جان برویاند
دوباره بر لب گلها زبان برویاند
بیا که روح شقایق در آسمان جاریست
هنوز خون جنون در رگ زمان جاریست
منم که در تب و تابم قرار می جویم
امید مهر و وفا راز دار می جویم
|
+| نوشته شده توسط
محمد صدر در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
|